امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 25 روز سن داره
روزشمارعشق ماروزشمارعشق ما، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 11 روز سن داره

امیرحسینم اجابت یک دعا

پایان 21هفته

سلام مامانی سلام پسرم سلام زندگیم امروز21هفته ات تموم میشه  واز فردا وارد22هفته میشی هورا پسرم چند روزیه حوصلم خیلی سررفته مامان بزرگ و بابابزرگ و خاله هات رفتن شمال ومن تنهام به خاطر ریسک خطری که برای وجود نازنینت  داشت من باهاشون نرفتم من حتی میترسم تاسرخیابون برم چه برسه به مسافرت دیشب حسابی تکون میخوردی همه جوره وول میخوردی همه طرف شکمم احساست میکردم دیشب احساس حرکت کردنت خیلی بهتر بود دیگه مثل نبض نبود دوست دارم بیشتر وجودتو احساس کنم پس حسابی بدو بدو کن مامانم دوست دارم  
28 مرداد 1392

بی بی چک

سلام مامانم امروز میخوام از روزایی که با تو داشتم تا الام بنویسم روز اولی که فهمیدم شما تودلمی بگم پنج شنبه ٩٢/٢/١٩ مثل همیشه من ظهر تومیدون شهدا منتظربابایی بودم تا بیاد دنبالم بریم خونه ی مامان فاطمه اون طرف خیابون یه داروخونه بود با اونکه خاطره بدی از بی بی چک داشتم ولی .... رفتم یه بی بی چک خریدم بابایی اومد ومن سوار ماشین شدم ورفتیم خونه مامان فاطمه ساعت ٢:٣٠باعمه مریم رفتیم خرید میخواست بره النگوهای دختراشو عوض کنه و برای همسرش هدیه روز مرد بخره بعداز خرید برگشتیم دوباره خونه ی مامان فاطمه رفتم طبقه بالا دستشویی دراوج نا امیدی ازش استفاده کردم چندلحظه بعد دوخط کاملا قرمز شوکه بودم  اصلا نمیخواستم ب...
23 مرداد 1392

خبر دادن به مامان بزرگ

روز شنبه ٩٢/٢/٢١ بعدازکار قرار بود برم بانک قراربود یه مبلغ وام که بهمون داده بودن بین دوتا بانک وبه صورت وجه نقد جابه جا کنم مامان بزرگ هم میدونست من رفتم بانک دیدم مامان هم اونجاست گفت نگران شده وقتی فهمیده میخوام پول جابه جا کنم اومده که تنها نباشم تو بانک مامان بزرگ پرسید....نشدی گفتم نه میشم حالا بعد یه حرف پیش کیدم که مثلا دیگه چیزی نپرسه بعدازیکی دوساعت وانجام دادن کارای بانکی با مامان بزرگ راهی شدیم سمت خونش تو راه دست مامان بزرگ روکشیدم سمت یه قنادی بعد مامان بزرگ هی گفت شیرینی میخوای چیکار بیا بریم بعد دید من اصرار میکنم شک کرد تو قنادی پرسید شیرینیه چیه نکنه ؟؟!!!!! منم گفتم بله برای همینه که گفتی این...
23 مرداد 1392

چند نکته ی جا مانده

مامانی ببخش که اینقدر نابه سامان برات مینویسم کمی از قبل نوشتن برام سخته ولی سعی میکنم هرچی یادم میاد رو بنویسم ١-اولین ابراز علاقه بابایی (٣٠/٢/٩٢ شب داشتم درباره شما بابابایی حرف میزدم اینکه دخترهستی یاپسر بعد بابایی محکم بغلم کردو گفت من دوستش دارم هرچی  که باشه) ٢-مامان فاطمه هم وقتی شما٩هفته بودی از عمه معصومه شنیده بود که بعله شما تو دل مامانی پنج شنبه که رفتیم خونشون بهم تبریک گفت/خوشحال بود/البته قبل مامان فاطمه عمع معصومه و عمع مریم هم خبردارشده بودن بابایی بهشون خبرداده بود اخه میگفت گناه دارن اونا از روزایی که ما دنبال میکرو ومشکلاتش بودیم باخبربودن حالا بهتره از این روزا هم با خبر بشن اونم زودتراز بقیه  ...
22 مرداد 1392

اولین حرکت

چهارشنبه ٩٢/٤/١٩ مقارن با اول ماه رمضان سال١٣٩٢ و١٦هفتگی گل پسرم بعد از خوردن سحری بابایی خوابید من سرسجاده نماز بودم وداشتم خدارو بابت داشتن تو شکرمیکردم داشتم سال قبل چنین روزهایی رو به یاد می اوردم از حال روز اون موقع خودم با خدا حرف میزدمو اشک میریختم یک لحظه احساس کردم یه چیزی درونم درحال تکون خوردنه دقیقا مثل یه ماهی که از دستت سرمیخوره یه دوباری این حرکتو حس کردم انگار داشتی کل بدنتو جا به جا میکردی وتازه متوجه شدم که بله این شاهزاده ی منه حس خیلی خوبی بود معرکه بود تو اون حال که باخدا درباره ی شما حرف میزدم یه خوداساسی نشون دادی جالبه همه از جیزی با حالت زدن نبض از حرکت نی نی هاشون حرف میزدن ولی من اول...
22 مرداد 1392

اسم شاهزاده ی من

بابایی تا قبل بارداری اصلا نظری درباره اسم شما نمیداد من  عاشق انتخاب اسم برای نی نی بودم همیشه میگفتم اگه نی نیم دخترباشه اسمشو باران میزارم اگه پسرباشه علیرضا بابایی هم هیچی نمیگفت تا معلوم شد شما پسری بابایی گفت من اسم علیرضا رو دوست ندارم منو یاد کسی میندازه که من دوستش ندارم  وادم خوبی نیست من امیر حسین رو بیشتر دوست دارم تازه احتمالا نی نی تو اربعین دنیا میاد اونوقت اسمشو با خودش میاره منم تسلیم شدم البته خودم هم این اسمو دوست دارم عزیزم/پسرم /نازنینم عاشقانه دوست داریم  
21 مرداد 1392

هفته 20

چهارشنبه شب اخر ماه رمضان رفتیم دکتر وزنم 65شده یعنی6کیلو بالارفته فشارم هم مثل قبل9رو6بود دکتر صدای قلبتو گذاشت بعد گفت بچه ات خیلی تکون میخوره کمی به صدای قلبت گوش کرد گفت نی نیت پسره مگه نه؟ منم گفتم بله یه شاهزاده است گفت معلومه!!! جواب کامل ازمایش و سونو رونشون دادم همه چیز خوب بود به خاطر ادامه ی دردای استخونی دکتر کلسیم هم برام تجویز کرد  بابایی تومطب دکتر باچای و شکلات افطارکرد بعد ساعت10بعداز مطب رفتیم پدرخوب وپیتزا خوردیم!!!!
21 مرداد 1392